خرید بک لینک
وووااااااااای ک چقد ثبت نام برای کنکور دنگ و فنگ! داره.! دفترچه ش چقد طولانیه پوووففففففف حوصله م سر رفت /: تازه بعضی از جاهاشو نمیفهمم اصن چی داره میگه ////: بعضی از اطلاعاتی هم ک میخواد ندارم |: یه دانشگاه رفتن ک انقد بگیر و ببند نداره کههه اهههه اینا هم چ جدی گرفتن ماجرا رو ها! انگار ن انگار ک پلان آخر هممون یه وجب خاکه!

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:17

شب...خیابون...پیاده روی...هندزفری...آهنگ... خیابون همون خیابون...همون درختا...همون سنگفرش... +چرا محل همایش باید اونجا باشه ؟ از اون خیابون و درختاش متنفرم... من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم...

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:17

اکنون ک این گزارش را میخوانید من در بیمارستان بستری هستم! (ضربه به مغز منو مودب کرده!) هیچی چیز خاصی نبود یه تصادفه کوچیک با یه مستِ لا یعقل! انقد سرعتش زیاد بود ک نفمیدم از کجا اومد یوهو وسط خیابون! ولی در حال حاضر زنده ام!البته با باند پیچی دور سرم! و دربی رو هم تو بیمارستان دیدم! انقد رفتم رو اعصابه پرستاره ک بالاخره اجازه داد با سِرُم مثه یه دختر خوب بشینم رو صندلی تو سالن و بدون سرو صدا بازی رو ببینم! تازه تو اون شرایط با فاطمه کری هم میخوندم! اصن دقت دارین تیمی ک دروازه بانش کارت قرمز بگیره معلومه بازیکناش هم بی نظم و انظباطن دیه؟؟؟!!والا... اصن حقشون نبود خدا ازشون نگذره! 6 تق لالی های عزیز همین ک از 13 جدول به 10 رفتین همینم از سرتون زیادیه پ.ن: آخرش هم ، همون خیابونه کار دستم داد... ثبت نام کنکور هم به لطف خانواده انجام گرفت و من خیالم راحت شد. فک کنم فردا مرخص شم. اههه از غذاهای بی نمک و بی مزه ی بیمارستانی عیچ خوشم نمیاااااد ایشششششش ////: شانسم نداشتیم ک یه آقا دکتر خوشگل و جوون معاینه مون کنه!والا! آخخخخخخ سَررررم من آقا دکترمو میخواااام! تو این شرایط هم دارم زر میزنم من

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:17

اینجور ک بوش میاد خبری از مرخص شدنم نیست.. بازم امشب مهمون این خراب شده ام.اههههههههه امروز یه برف حسابی اومد بعدشم بارون گرف و من بدون اجازه پریدم تو محوطه ی بیمارستان کلی زیر برف و بارون خودمو خالی کردم...گریه هامو بارون برام پاک میکرد. ولی همه چی خوبه...خدایا شکرت... راستی ولنتاین هم مبارک. برا کسایی ک عشق دارنو کادو میگیرن و اوناییم ک مثه من تنهان پیشاپیش عیدتون مبارک! +این هفته مدرسه پَرررررر شد! بیمارستانو ولی کردم کتابخونه! +ای غایب از نظر به خدا می سِپارمَت... جانم بسوختی و به دل دوست دارمَت... (میدونم نمیخونی نوشته هامو ولی دیشب باز مثه دیوونه ها یادت افتاد تو مخم...!هههه من آدم بشو نیستم... بدون هرشب برای سلامتی و موفقیتت دعا میکنم...)

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:17

زمان آزادی از زندان(!)* : فردا صبح (: بیمار : یه موجوده خل و چل ک دهنه پرستار ها رو سرویس کرده! سن : به دلیل خانم بودن از بیان سن معذوریم! +میگما واقعا آدم تا وقتی سالمه باید قدر سلامتیشو بدونه. الان به پیشونی خودم ک نیگا میکنم وحشتم میگیره! یه گوشه ش کبود شده و باد کرده. دکتر امروز گف واقعا خیلی استخون بندیت خوبه وگرنه تا الان باید همه جات تو گچ می بود (تعریف نوشت!) و من خر بالدار شدندی! +یه دختره بغله تخته منه اسمش ترنمه انقد خوشگل و نازه کلی با هم دوست شدیم و حرف زدیم برام یه نقاشی کشیده نقاشیش خ جالبه یه آدمک کشیده ک یه باند دور سرشه و عینکه شکسته ش هم دستشه!( منو کشیده) +از شوخی گذشته با اینکه مریضی و اینا بَده ولی این گل و موز و کمپوت و آبمیوه ش خعلییی هم خوبه! + به امید خدا از شمبه همه چی بر میگرده سر جاش. دیکشنریه لغات من ! : *زندان : بیمارستان ، مریض خونه ، دارالشفا!

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:17

سلااااامممممم اینجانب یه روز خوب و عالی رو همراه با کمپوت های دوستان سپری کردم! ووااااای ک حوصله م سر رفت چقد این بیمارستانا کاغذ بازی و این کاراشون زیاده. ولی حالا کلا دلم واسه ترنم و اون پرستار مهربونه و دانشجوهای پزشکی مخصوصا از نوع پسرشون(!) تنگ میشه!(من دختر بدی نیستما!) +دَمه مامان گرم ک به هیشکی هیچی نگف( تنکس اِ لات مامی!) فقط یذره ک چ عرض کنم یه نمه بیشتر از یذره! سرم غُر زد! ک البته انقد مسخره بازی درآوردم و سر به سرش گذاشتم ک بیخیالِ گیر دادن شد! بهم میگف دختر تو حواست کجاست؟(من عاشقم!) کوری نمیبینی ماشین داره با سرعت میاد؟(من کورم!) نمیفمی یارو مسته هیچی حالیش نی؟(من نفهمم!) ولی آخرش گف اگه تو رو نداشتیم من و بابات دیوونه میشدیم!(آی لاو یو مام) +بالاخره میتونم به زندگیم برسم. چ اتفاقه مزخرفی بود واقعا.. |: کتاب درسیام من دارم میااااااام! +ممنون از همه ی دوستان وبلاگیم دوستتون دارم .

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:17

Image result for u202bاوست گرفته شهر دلu202c

اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر کنم...؟

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم...؟

time: 00:00

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:17

چیز قابل بیانی نیست جز اینکه "آخر هفته ست..." آخر هفته از نوع غروب جمعه..! و این دو کلمه خودشون پرحرف ترینه واژه هان..."غروب، جمعه" فقط الان مواظبم ک یخ بغضم وا نشه... تا یه لحظه از درس غفلت میکنم افکار آزار دهنده میاد سراغم... این چه حاله غریبیه ک من دارم؟؟؟فازمو درک نمیکنم.. +{ ادم گاهی باید با خودش کنار بیاد ؛ باید خودشو نزدیک کنه ب چیزایی ک ازشون متنفره و گاهی هم مجبوره ، دور بشه از چیزایی که دوستشون داره باید همه زندگیشو وارونه کنه . . . شاید اونطوری بتونه ب زندگی ادامه بده :)) ادم باید گاهی بی دلیل تغییر کنه . . . }シ و در آخر از اونایی ک برام کمپوت آلوئه ورا آوردن نهایت تچکر را میکنم!!!

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:17

دردم از یار است و..... دقت کردی وقتی نتونی دردت رو ریشه یابی کنی مجبور میشی اونو با یه مسکن آروم کنی... آرومش میکنی تا کار و زندگیت رو مختل نکنه. هی درد میگیره هی مسکن، هی درد هی مسکن و..... ادامه داره این درد لعنتی و مسکن خوردن تو... بعدش یهو به جایی میرسه که به جای اینکه تو اونو ساکت کنی و روش مسکن بذاری.. میبینی این دردِ که داره تو رو ساکت میکنه...! میدونی چجوری؟؟؟ از شدت درد یهو خفه میشی...حتی نای اعتراض هم نداری... فقط سکوت میکنی تا .......(کاشت ، داشت و برداشت آزاد!) اگه بتونی درد رو بنیادی خوبش کنی که خُب این عالیه ولی... به نظرت اگه نشه این پایانِ راهه؟؟؟ شیرین اسفند 95 پی نوشت : 21 روز گذشت.... پی تر نوشت: این دبیرا هم انگار سگ دنبالشون کرده! وحشیا یه کَله درس دادن اهههه پی ترتر نوشت(!): تیپ زیبای من موقه رفتن به نماز خونه ی سالن مطالعه جورابه نارنجی با دمپایی انگشتی بنفش ! با صدای لِخ لِخ لِخ!

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:17

آقا قبل اینکه بحثو شرو کنم یه صلوات ختم کن! میگما من تو این ماه آخر سال 95 نَمیرم صَلللوووواات! دیشب از کتابخونه ب سلامتی و میمنت رسیدم خونمون! آقا چشمتون روز بد نبینه در کنتور آب رو بابام وا کرده بود ک نَمِش بره منم جلوم تاریک بود ندیدم و شالاپی افتادم تو دام عاشقی نفمیدم نفمیدم...! (رَد دادم زیاد جدی نگیرین خوب میشم به امید خدا!) داشتم میگفتم یوهو پای راستم رف تو چاله ی کنتور آب! حالا قسمت جالب اینجاس ک ب هر فلاکتی بود از پله ها اومدم بالا(با کمک مادرجان) بعد بابا درو وا کرده به جای اینکه بپرسه خوب خودت الان خوبی؟ پرسید کنتور که نشکست؟! (سریع لباس پوشید بره ببینه کنتور سالمه یا نه!) دوستان یه سوال : به نظرتون من سَرِ راهیم؟؟؟؟ پ.ن: از دو حال خارج نیست.. یا من با بچه های همسن و سالم فرق دارم یا اونا با من! فازشون رو درک نمیکنم. من هیچوقت دوس ندارم با زبون کسی رو ناراحت کنم و آزار بدم اما ........بعضیا.......امروز خیلی دلم شکست..دلم گرفته از بعضی آدما. ):

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:17

صفحه بندی